مسافر، بنويس فقط !
نمي دونم...
یا زنی که کودکش را در آغوش دارد به بازی های کودکی ش دل باخته است و به زیبایی عروسک جدیدش فکر می کند... اینجا خیلی بدتر میشه چون دستت به هیچ جا بند نیست، کاغذ تایید شده ای نیست. تفاوتش اینست که تو حتی برای پرداختت هم به همون مشکلات خوردی در حالی که نباید مشکلی می بود. دوستات هم ببین داری غرق می شی، سریع دست و پا شون رو جمع می کنن که مبادا خیس بشن. بعد هم به فراموشی می سپارنت. به همین سادگی. خودتم فراموش می کنی. فراموش می کنی که دوستی داشتی، وطنی داشتی. لبخندی داشتی. حتی دیگه چشم به راهی هم نداری. و رییس ت بهت میگه میزت رو کی خالی می کنی. سخته. مقاله هات رو زودتر حاضر کن باید بری. و تو در عین دیوانه گی می گویی، من وقتی تبِ تابستان فرو نشست باز هم خسته تر بر می گردم. اجازه هست؟ به مرداب که رسیدی، رسیدی ! بدون که اینجا دریا نیست، فقط یه گودالِ عمیقِ ِ گِل که باید سعی کنی سرت رو بیرون نگه داری. سال های خیلی سختی بود، شاید همون تجربه های کشنده بود که باعث شده الان بایستم، سر خم کنم و حتی گریه کنم ولی بایستم. الانم نمی تونم بگم روزا و شبام لذت بخشه، چون نیست. اونوقتا می دونستم شبا زندونی م ولی روزا آزاد بودم، الان شب و روز نه زندانی م نه آزاد. به کدوم بند اسیرم، نمی دونم... آدم دلش برا زندونشم تنگ می شه... شب ها ... از دیشب به فکر صالح علا هستم مجری خوش حال و بد حال برنامه نیمه شب های شبکه 4 بد جور هوس کردم شبکه 4 رو بزنم و برنامه اش شروع بشه دیروز دو تا گلدون کوچیک بامبو خریدم و ساعت باهاشون حرف زدم نوازش شون کردم دلم نمی آمد با هاشون وداع کنم تلخ بود... چون جون داشتن... امیدوارم زنده بمونن یک سال از مردن و زنده شدنم می گذره... واقعا چه غلطی کردم تو این یه سال که ارزش زندگی رو داشته باشه؟ جوابی ندارم... پس فایده اش چی بود؟! به مدت سه سال، برای یافتن یک انسان براساس 5 اصل مدیریت این مسیر، یک پروژه خواهد بود زیرا مشخص و یکتا است : یافتن یک انسان قابل اندازه گیری است: یک انسان قابل دست یابی: بله هست مربوط: بله کاملا شخصی است در چارچوب زمان: سه سال در راستای رسیدن به پایان این پروژه بایدآدم تر شوم درسته یه کم پروژه طولانی خواهد بود ولی ما به دنبال بهترین نتیجه هستیم آیا جستن کلید یافتن خواهد بود؟ به قول سهراب هر کجا هستم باشم، پروژه مالِ من است... ولی حالا شده یه نویسنده ی دوره گرد. کمتر ... یک صورت خندان و آبی... با زیباترین چشمان مشکی با اسمی که بهش انس داری یا نداری با مردی که از طبیعت بود. چشمی که غرق در اشک خود بود تلاش های دیر هنگام برای سخن گفتن و بیان الف بریدن آدم ها سکوت و یاقوت... و آبگوشتی که سهم تو نبود... و بو می کشه...بوی بارون، بوی سوزاندن برگ و شاخه... می بینه و می شنوه اگر خوش شانس باشه ولی تا حالا طعم پاییز رو چشیدی؟ یکی الان می گه پاییز جدایی میاره غم میاره پس لابد طعم تلخی داره نه اشتباه نکنید!! من طعم پاییز رو چشیدم طعم پاییز ترش و شیرینه یه طعم بهشتی طعم اناری چند پاره که وسط خیابون با خنده و نگرانی می خوری و برگشتن به انار فروش دوره گرد که از ترکیه بود حیرت رو توی چشماش می شد دید و خواستن یه انار دیگه و خندیدن و خندیدن... آره پاییز غم هم داره آخه کدوم فصل ه که بی غم باشه داشت سعی می کرد آدم بزرگی رو با خودش ببره آروم نداشت حتی آسمون عصبانی بود ولی با روی باز منتظر مهمانش می دانست که می آید مرگ این انسان نسل مرا بیشتر از نسل های قبل غمگین کرد... نمی دانم... متوسط مثله خودت نه خوب نه بد نه بزرگ نه کوچیک برای این که به انداره کافی دقت برای تماشای مردم داشته باشی و وقتی که دیدی یکی داره نگاهت می کنه ویکی داره می ره که برسه به هیچ جا و بازم خیابون شلوغه چراغ سبز، زرد و بعد قرمز می شه آهنگ جاز... و جای خالی درخت ها امروز هم رفتن مه سبز باشن ولی من رفتم یه جا که همه ادعا می کردن به سبز بودن این سیاره اهمیت می دن ادعا کردند اگر با آنها بمانیم سبز خواهیم شد و سبزی باقی خواهد ماند اگر داری قهوه می خوری بدان که باید ممنون دست بردگان و کودکان باشی... اگر یک روز داری حال می کنی که مشقاتو ننوشتی اگر یه نفر بهت گفت همه عمرت مشق نوشتی ولی هنوز زندگی نکردی حرف نزدی آخ تو چقدر حرف داری که بزنی... فقط بلد نیستی که بگی آن روز اگر بیاید می گذره و بازم حرف نزدی سعی می کنی در جمع باشی در حالی که ار تنهایی می میری... ولی اگر توی سرت نبضت رو احساس کردی ... نمی دونم شاید دیوانه گی باشه شایدم باید چشماتو ببندی و منتظر باشی که رگ بترکه! نه اینکه بهتر می نویسی بلکه نشونه های از آدم هایی که خاطراتت رو ساختن می بینی به چشم دیگران این ها فقط عدد هستند یا اسم یا کلمه ایی بی معنی ولی برای تو این ها تداعی کننده روز هایی هستند که با این آدم ها گذشته و بین بی حوصلگی و نوشتن ... نوشتن رو انتخاب می کنی تابستان 58 یا شایدم تیر 58 بود... یادمه بالاتر از میدون ولی عصر توی خیابان ولی عصر یه فروشگاه بود به همین نام و یادمه که هیچ وقت نرفتم داخلش یا کفش فروشی بود یا لباس فروشی حالا این اسم این فروشگاه برای من چه معنی می تونه داشته باشه اولین بار فهمیدم متولد تیر ماه بود چه جوری؟ دقیق یادم نیست شاید به واسطه ی این که دوستشم همون ماه به دنیا اومده بود بعدها فهمیدم در سال 58 به دنیا اومده چون توی صفحه ی دوم کتابش نوشته بود 1358- حالا مونده بود روزش...اونم فهمیدم ... این آدم برای من در یک تیرماه مرد رفت و حتی خاطره اشم... حالا بماند که هر وقت یک بار سر از خاک بر می داره ... و اینک ادامه ی ماجرا: طبق آخرین قرار ساعت 3 جلوی رستوران عربی مورد نظر یه نیم ساعت توی سرما بازجویی می شی و به جای ایشون مجبوری با مسئول سفارشات شرکت لوازم خانگی صحبت کنی... چون میگه: -من نمی دونم بش چی بگم بیا تو بگو! -باشه! بده باهاش حرف می زنم بعد از چانه زنی های مفصل وارد رستوران می شیم نشستیم و ادامه ی بازجویی ... شکایت از هم خونه ای و وضع موجود و فغان از جدایی! و چقدر تو خوش به حالته... خوشبختانه صورت غذا در این لحظه می رسه -بیا دو تا غذای متفاوت سفارش بدیم، با هم تقسیم کنیم - باشه خاطر نشان می کند که یه غذایی خوردیم اینجا اون دفعه که خیلی بد بود! تو می ترسی نکنه همون رو سفارش بدی و برای اینکه خیالت راحت باشه واگذار می کنی به خودش سفارش عبارتند از : سیب زمینی سرخ کرده و یه غذای عربی! دلمه با کاهو! گرچه تو ترجیح می دی یه سوپ داغ بخوری!!! (با این سرما و گلو درد) واسه خودت می ری تو فکر فکر دیروز... تا سفارشش رو بده... -نکنه با کسی دوست شدی؟! با این سوال غافل گیر می شی!!!!! -نه -هیچ وقت با کسی [دوست] بودی؟ منتظر جواب نمی شه: آره دیگه لابد، آره؟ ولی جواب تو چیز دیگه ای بود و در این لحظه میزان هرزه بودن تو مورد محاسبه قرار می گیره! یک چراغ قرمززززززززززززز خودش ادامه میده -ولی من که با هیچ کسی نبودم، هیچ وقت !! راستی! خسته ای؟ - نه ، گلو درد دارم. مثل سگ پشیمون می شی که اومدی! - آهان، راستی چرا لاغر شدی؟! -نمی دونم - ای بابا از بس کار می ریزن سرمون شما همین طورین دیگه؟! آره؟ قربونت برم!(و تو نمی فهمی چرا!) غذا می رسه! از قرار معلوم دلمه ی کاهو، همون غذای نفرت آوری بوده که یه بار دیگه ام سفارش داده بودن و از اینجا ادا و اصول شروع می شه... واقعا چرا اومدم بیرون از خونه؟ -آره حالم از این غذا بهم میخوره - بابا این همون دلمه خودمونه (کاهو که با برنج و سماق پرشده روی سالاد) در این لحظه خواهرش از کانادا زنگ می زنه! خواهر در کانادا هستند و خانه پیدا کردند و از شدت ذوق بهش زنگ زده تو سعی می کنی غذا بخوری! ولی بالاخره تو هم باید سهمی از شادی این دو تا خواهر داشته باشی پس به صدای هیجان زده و جیغ مانند خواهر بزرگتر گوش جان می سپاری مشکلاتش رو درمیون می ذاره راهنمایی می کنی در حد عقل خودت... خداحافظی می کنی... دوباره شکایت هاش شروع میشه -اه این چه غذایی بود - خوب یه چیز دیگه سفارش بده تو در این لحظه از تمام حرفای که زدی یا نزدی و اومدنت پشیمونی گلو دردت با سیب زمینی سرخ شده و دلمه ی پر سرکه بدتر شده! خوب! این داستان ادامه دارد ولی من حال شما رو بیشتر از این نمی گیرم فقط به گردش خوب دیروز فکر می کنم و امیدوارم بازم از اون فرصت ها پیش بیاد و هیچ وقت دیگه گرفتار این خانم نشم! -بریم... -ساعت دو خوبه؟ -خوبه. -میشه ساعت سه بریم؟ -باشه حدس بزنید من گوینده اولی بودم یا دومی تو این سناریو تا بقیه اش براتون تعریف کنم... و داری خودت رو با یاد ایام مشغول می کنی... الان دیگه اونقدرام سخت گیر نیستی ولی نمی دونی درسته یا نه.... لباس پوشیدن برات یه جور بیانیه می شه... هر چی قرص کدیین و سرما خوردگی داشتی خوردی یه شربت سرفه می خوای که نیست مزه شیرینی اش که به تلخی می زد.... نمی تونی حتی یه لیوان شیر واسه خودت داغ کنی ولی خودت رو با توهم شیر برنج گرم می کتی و منتظر شفا می مونی دلت گذرا تنگ می شه نه برا آدما به دلیل نا معلومی دلت برای ایستگاه مترو دانشگاه شریف تنگ می شه... یعنی می شه الان بگه ایستگاه مترو دانشگاه شریف... نه نمی شه و اونوقت دلت برای چیزای بیشتری تنگ می شه و این که چرا نداری شون یا پیش شون نیستی یه آخر هفته بق می کنی هفته بعد شروع می شه تو نمی تونی جلوش رو بگیری... و باز می رسی به آخر هفته و به تنهایی مضجک آدم ها می خندی... و تو از سرما و تاریکی می ترسی... اگر از تو بپرسن یک ماه گذشته خود را چطور گذارندی؟! ماه گذشته کدوم ماه؟! الان که نه اول ماه نه آخر ماه!!! چه وقت پرسیدن این جور سوال هاس؟ واه! منظورتون چیه از این سوال؟! ماه عربی منظورتونه؟! ماه رمضون منظورته؟! مگه تموم نشد؟!!!! همه به سادگی جواب نمی دید به این سوال یا شاید فراموش کردید به عمد... یا خواهید گفت مثل بقیه ماه ها... مثل بقیه زندگی ... اگر این 30 روز خوش گذشته یا بد گذشته اگر اتفاق مهمی افتاده یا نیافتاده اگر دوستی بوده که دیگه الان نیس... اگر به حقایق تلخی پی بردین بهترین ماه زندگی شما بوده یا بدترین؟ هر چی که بوده گذشته درسته حواسم پرته ولی هنوز یادمه... این لحظه که نه اول ماه ه، نه آخر ماه... یعنی 30 روز پیش، مبدا تاریخ بود برای من... آغاز هجرت... -روزی روزگاری -چه شد؟! -کم طاقت نباش بهت می گم... هیچ نشد، خاطره ای نماند شد روزم چون شبم بلکه روشن تر اندکی نه چهره ای نه سخنی فقط صدایی برخاستن از زیر خاکستر یا ماندن زیر خاکستر پوشیدن لباس بی آستر کوتاهی دامن بلندی چاک دامن برای شیرین شدن دهان زمزمه کردن شعری کمی آهسته تر اگر می بود شاید فرصت می کردم ببینم باید چشمم به سرعت وقایع عادت کنه موش ها و آدم های مترو خستگی کلاس با آواز مشتی رضا توی مترو خواهد مرد تصاویر ثابتی هم هستند بوی بد مترو فراموش شدن پاکیزگی دختر و پسر های زیبا و متناسب میان شوریدگی کودکان زیبا موجوداتی فرا بشری در دست ل له هایی با رنگ های متضاد اتاقی که چشمات کم کم به بی نظمی ش عادت می کنه... کلاه مشکی ها، زنان دامن مشکی بدون مردان با کودکانی قد و نیم قد... انگار این ها متولد شدن که متدینانه آراسته شوند و رنگ مشکی که بیداد می کند برخی دوست داشتنی برخی ... ساز های شکسته ترسیدن از بیمار شدن وسواس تمیزی دیگه حالی می مونه واسه نوشتن... فقط خانواده بودند که وسعت دلتنگی شون برام کافیه... شب قدر یعنی نمی دونستی امسال از سال های پیش هم غریب تری... و سال بعد شاید... شاید برای خودت هم غریبه باشی. شب قدر یعنی نمی دونی سال دیگه آیا همه خواهند بود؟ حتی خودت ! آیا هستی بازم؟ شب قدر یعنی خودت یعنی دیگران یعنی شادی هات، آرزو هات که به قدری ازشون دوری که انگار به باد سپردیشون تا در جهت خلاف حرکت تو اون ها رو ببره... یعنی زلزله رو حس کنی و اشهد بخونی بی حرکت... یعنی بدونی هنوز صبور نیستی تسلیم نیستی... و اون دختر کوچولویی هستی که دیگه کم کم داری یاد می گیری که اگه نخوای از خواسته هات بگذری، آدم هایی رو که دوست داری از دست می دی...می بازی و اگر ناخواسته قدم توی راهی گذاشتی... دچار خواهی شد شب قدر بهانه ای ست برای فکر کردن... به دلت فکر کنی.. سعی کن راحت به خاک سپاری اش... به درود ولی تو به اینجا تعلق نداری اصراری هم نیس که حس تعلق کنی... ولی اینجا دیگر خانه ی تو هست پس بنگر و ببین... ببین ... مسافر یک شاهد است! نه از اون شاهد ها که حافظ می گه نه از اونا که مدرسه براش می سازن نه فقط می بینی... بااید روزی گواهی بدی که چه دیدی... معنای دیگر تا ابد تنهایی است... صبح لطیف است یعنی حتی آدم های زیادی نیستن که باید با هاشون خداحافظی کنم... بزرگترین لذت این روزا اینه که با هوای تازه و خنک اول صبح که از پنجره سرک می کشه بیدار شی... یادت می آد که یه صدا همیشه این مسئولیت رو داشت... صدای مادرت که گاهی شیرین گاهی محکم با دروغ کوچکی در مورد ساعت تو رو از رختخواب جدا می کرد... و دیگه دلش نمی آد بیدارت کنه.. و دلت تنگ میشه... و نمی خوای بری چون هیچ جا این صدا نخواهد آمد بجز همین جا! وقت تموم شد... باید رفت! دیگه اونجا نمی تونی به پدرت که خوابیده نگاه کنی و نگران بالا اومدن دوباره ی قفسه ی سینه اش باشی و می دونی که چقدر دوری کردی و حالا دیگه نمی تونی بری جلوتر... آری باید رفت باید دل کند و دورتر شد جای خالی سه برادر جای خالی سه تکیه گاه... به درود
روزی که من خیلی پنچرم... دو چمدان بسته یک چمدان نیمه باز اگه قرار باشه توی این چمدون چکیده ی زندگی من باشه همه اش لباس ه نه کتاب نه عکس نه حتی کفش و کلاه اونقدر از زندگی خالیش کردم که پر تر از این نمیشه کتابام رو چی کار کنم... پارسال دوس داشتم امانت بذارم شون که نشد ولی امسال باید دمبال یه یتیم خونه بگردم براشون عکس ها... تصویر های از روز های که دیگران جوان بودند یا فقط بودند و من خیلی کوچیک... اون ها باید بمونن ... کفش و کلاه... جا نشد دیگه... باید دوباره سازمان دهی بشن این بار فشرده تر و گزیده تر... باشد تا رستگار شویم... ۶ سال پیش بعد از کنکور نرفتم مکه تا ببینم نتیجه کنکور چی می شه... حالا هم که کنکور دادم و ۶ سال با نتیجه ش زندگی کردم بازم از مکه خبری نیست نمی دونم به جز وظیفه اصلن دلم می خواد برم یا ... آیا رستگار می شویم؟!
| Design By : shotSkin.com |

